امیر حقیقتی ملکی

۹۳۳۱۰۰۹
عنو‌ان‌های برتر:
#اجتماعی_ترین
#مسئولیت_پذیر_ترین
#پرکار_ترین
#سایت_بزن_ترین
#رئیس_ترین
گرایش؟  فناوری اطلاعات
محل تولد؟  تبریز
راه ارتباطی (ایمیل، …)؟  haghighati.amir@gmail.com
سرگرمی و علایق؟  بازی، شادی، تفریح، خنده
اینجا ارزش زحمت کنکور رو داشت؟؟  شاید آره
دانشگاه ما دانشگاه بود؟؟  کمی تا قسمتی ابری
چه کاری تو این چهار سال کردی که بهش افتخار میکنی؟؟  سعی کردم از همه‌چیز و همه‌کس درس بگیرم
چه درسی رو تو ارائه میدادی بهتر بود؟؟  مدیریت پروژه‌های فناوری اطلاعات (!)
یه چیزی که یاد گرفتی؟؟  تعامل
نمیومدی دانشگاه چی میشد؟؟  هوا آلوده‌تر می‌شد
برگردی عقب چی رو تغییر میدی؟؟  دقایقی که سر هیچ‌و‌پوچ تلف کردم رو...
خاطره؟؟  اتاق ۴۰۴ خوابگاه شهدا
ایران؟  مثل توپی که مال منه ولی افتاده حیات همسایه
تهران؟  توسی
خیابون ولیعصر؟  جریان
پرخاطره ترین مکان؟  انجمن
دانشگاه صنعتی امیرکبیر؟  فعالیت
دانشکده مهندسی کامپیوتر؟  زیبای کوچکم
سایت؟  بهترین جای دنیا
دکه یعقوب؟  حیف که ماه رمضونا مجبورش کردن ببنده...
حراست؟  بعد از کار توی معدن، سخت‌ترین کار
سلف؟  انتخاب اقتصادی
سالن مطالعه؟  ناامیدی
خوابگاه؟  امید
آسانسور؟  ندیدبدیدی
طبقه اساتید؟  آلیس در سرزمین عجایب
اینترنت دانشگاه؟  داشتیم مفت دانلود می‌کردیما...
انتخاب واحد؟  همت از شرق به غرب
آزمایشگاه ها؟  هپلی هپو
فرجه؟  خودمتناقض
پروژه و تحویلش؟  ماسمالی
فارغ التحصیلی؟  دو نقطه خط :| ...
7:45؟  مسلمون نیست استادش
TA؟  ای بابا
بهترین دوست؟  کل دانشکده!
بهترین استاد؟  دکتر زرندی
بدترین استاد؟  بیا و از ما گذر کن
صبوری؟  تنهایی
چمن؟  مکان دنج جلوی دانشکده
پوروطن؟  زیبای کوچک دانشکده
حرف آخر؟؟  ایکاش که دوستی‌ها پابرجا بمونه همیشه
تاریخ تولد؟؟  بیست و سه مرداد ماه هفتاد و پنج

مرد موثر مراغه‌


محمدمهدی سمیعی پاقلعه:
امیر (خداوکیلی این که اسم آدم امیر باشه در حالی که دیگه اجازه ندن اسم کسی امیر باشه باحال نیست؟ :) ) شخصیت دلسوزی و موثری برای فعالیت‌های اجتماعی و افراد اجتماع دور و برش داره. ورودش به هر قضیه و فعالیتی باعث جان گرفتن و احیای تلاش‌ها میشه. مثال بارزش همین بستری که الان دارم توش می‌نویسم و شما دارین از توش میخونین. ورود او به قضیه جشن فارغ التحصیلی و سایتش سهم به سزایی در سر و پا گرفتن کل این پروژه جشن فارغ التحصیلی داشت. امیر با تلاش شبانه روزی و عجیب و غریب خودش (گاها در حد فونت حتی :) ) باعث شد تا آن چیزی که از اول این چیز نبود تبدیل به این چیز بشه. نوشتن یک تکه متن ناچیز در صفحه او حداقل کاریه که میتونم برای تشکر از او انجام بدم. دمت گرم! با آرزوی موفقیت برات در ادامه راهت تو اون ور دنیا. موفق اولاسان :)

ای بابا آقا تقی


کوروش رجب زاده دیزجی:
قسمت اول: با مادر از پله های بالا رفتیم چمدان به دست رسیدیم دم در اتاق 164 وارد اتاق شدیم یه جوان کوچولو تو اتاق بود وسایلو گذاشتیم من: سلام خوبین؟ امیر: سلام ممنون خسته نباشید من: اهل کجایین!؟ امیر: مراغه: من : عه بیزده تورکوخ داا تبریزدن(ما هم ترکیم دیگه از تبریز :)) مکالمه ما با این بشر اینگونه شکل گرفت اوایل خیلی مودب بودیم موقع صحبت ها (البته الانم هستیم فقط یکم فاقد شرایط ثبت نامیم به قول آ مهدی ما) از همون اولش با این موجود افسانه ای کلا با هم بودیم کل کلاس هامون با هم بود ریاضی فیزیک مبانی تاریخ آزمایشگاه تربیت بدنی هر جا میرفتم میدیدمش شماره دانشجویی مون هم دقیقا بغل هم بود و به این ترتیب داداش دانشکده ای هم هستیم(9331009, 9331010) اوضاع داشت خوب پیش میرفت دو هفته اینا گذشت و با دوستای امیر آقا و فرزین رفتیم یه اتاق 6 نفره دادیم و بعد نقل مکان تو اتاق جدید، یهو یادم نیست یکی برگشت گفت "اشک" (دور از حضور خر) همه با هم "هییییییی خیلی بی ادبی" (البته با شوخی) و از اون زمان به بعد بود که گفتیم "خخخخخخب دوستلوغوموز بوراجان" (خب دیگه دوستی مون تا اینجا ...) و اونجا بود که به همراه امیر آقا ادب ها باخته و هر دو فاقد شرایط ثبت نام شدیم ایشون از خفن های کلاس پوروطن هستن یادش بخیر همیشه از همه زودتر پروژه های پوروطن رو میزد صبح استاد پروژه رو تعریف میکرد شب امیر آقا حاضر میکردش :// یادش بخیر تو فرجه های ترم یک همه رفته بودن من و امیر مونئده بودیم فقط با هم رفتیم پینت بال یادش بخیر بعد امتحانا همه اتاق که بماند کل خوابگاه رفتن خونه باز من و امیر موندیم برا پروژه پوروطن و و همون ایام با هم رفتیم کوه و شبش موندیم اونجا با هم بالای کوه پروژه ادیتور پرووطن رو زدیم :||| بعدش هم صبح شد رفتیم به تماشای طلوع آفتاب و خوردن عدسی و شرکت در مراسم زورخانه به همراه امیر یادش بخیر آخر ترم 2 برای باز پروژه بسیار محترم پوروطن مونده بودیم به همراه آمیر آقا و آقا فرزین چه شب ها تا صبح بیدار موندیم و آخرش باز من و امیر آز همه آخر آخر رفتیم از خفن باز کلاس پوروطن بودن ایشون و... یادش بخیر مادرالکتریکی ممتازپور و تکلیف نوشتن هاش... و... (ادامه دارد) قسمت دوم: امیر:الو سلام من تبریزم من: عه سلام کی بیام ببینیم همدیگرو امیر: عصر ساعت 6 ترم 4 بود عید امیر اومد تبریز رفتیم بیرون یادش بخیر خواستیم بریم شاه گولی تقریبا کل تبریز رو دور زدیم تا رسیدیم به شاه گولی انقدر خوب مسیریابی کردیم جفتمون سر برگشت هم داستان همین بود یادش بخیر ترم 4 بود رفتیم دربند با دوستان عکسی که ملاحضه می کنید مربوط به همون زمانه داشتیم با امیر حرف میزدیم وسط استراحت بودیم یهو جفتمون خشکمون زد (مراجعه شود به عکس) و هنوز هم که هنوزه به جز ما که اونجا بودیم کس دیگه ای نمیدونه چی دیدیم ما :))) امیر آقا از حفاران قرن هستن علافه زیادی به حفاری دارند کلا تو کار معدن هستن ایشون هیشکی در این مورد حریف امیر نمیشه هیچ احد الناسی... امیر آقا از خوبای رقص ترکی هستن از اون واقعا خوباش (چه آذربایجانی چه قفقازی :دی) و ممنونم ازت که باعتث شدی منم به این مسیر وارد بشم هر چند خیلی مونده به تو برسم از خوبای کوهه تو یادم نیست چند هفته(3 یا 4هفته بود) حدود 8 تا قله زد (دماوند، علم کوه، توچال، سبلان و ...) تو هر مسیری میره تا آخرش رو میره واقعا و سخن آخر واقعا از بهترین اتفاقای زندگیم بود که باهم هم اتاق شدیم کل کلاسامون اکثرا با هم بود به عنوان برادر دانشکده ای هستیم شاید نزدیکترین به خودم حست میکردم تو اتاق از نظر خیلی خصوصیات اخلاقی شاید شبیهیم (لااقل تو اتاق :))) ) امیدوارم الانم که میخوای بری همچنان مثل چی بتازی(آره همون اسب :دی) و ناراحت از اینکه میری واقعا :( ان شا الله همشه موفق و ساغ اولاسان :)

پیشتاز


یوسف فتورائی:
مردی برای یورش به آینده... و در آخر، آینده مغلوب اوست...

😒😒😒


فاطمه قزلو:
درسته به روت نمیاریم ولی هنوز از اینکه خبر ادمیشنتو نداده بودی دلخوریما😒😒😒 حالا کدورتا رو بذاریم کنار :دی میخوام از همراهی با گروه کوهساران بگم که منه تنبلو راضی کردی یهو تصمیم بگیرم برم بیمه بگیرم و باهات بیام آبشار ایگل و اصرار کنم تو ی گروه بیفتیم چون کسی رو نمیشناختم و درنهایت بری gps گروه شی و منو تنها بذاری با غریبه ها(از عکس هم معلومه چقدر فاصله داری😒 :))) ) ورودت به دایره دوستای صمیمیم هم در نوع خودش جالبه :دی عید ۹۶ و گروه اسم‌بازی و راستی یادمون باشه کلیر هیستوری کنیم اونجارو :دی

آقای حقیقتی


کیمیا رضایی مقدم:
خب حقیقتی!! اولین تصویری که ازت یادمه با رنگ های صورتی و آبی صورتت مورد عنایت قرار گرفته بود :دی تصویر بعدی تو انجمن نشسته بودی و من متوجه شدم سایت ای سی ام رو خودت آوردی بالا و ب نظرم اومد ک اوه چ شاخ، این شروع مسیری بود ک توش پا گذاشتم و هر جا گیر کردم کمکم کردی، بعد اون ای سی ام، شاهد بالا رفتن و اوج گرفتنت بودم، جز معدود آدم هایی بودی ک هر کاری میکردی، هر چی میگفتی واقعا قبول داشتم و ذهنم مقاومت نمیکرد، همه جا یار و یاور بودی، و هیچ وقت اون شبی ک زدم پروژه صبا سیستم رو ترکوندم و تو آنلاین موندی ک جمش کنم، یا اون روز ک سر سایت لینوکس طرز استفاده از سرورش رو یادم دادی:دی ی اکانت رو ی سرور دادی گفتی این مال خودت روش اسکی برو :دی و.... خوبی هایی ک در حقم کردی همیشه یادم میمونه و ازت ممنونم تو پشت کار و صیقل دادن روح با سختی و لذت بردن از سختی همیشه الگوی منی

غرغروترین


آیسان آقازاده:
آی حقیقتی عزیز، هر چقدرم که ادمیشن گرفتنتو نگی و عصبانی باشم ازت و بلاکت کنم، از عزیز بودنت کم نمی‌کنه. اگه انجمن شورا فقط یه چیز مثبت داشته باشه(البته که بیشتر از یه چیزه) اونم دوست شدن با توئه! باید قبول کنیم که اگه شورایاری نبود هیچ وقت با هم دوست نمی‌شدیم. خلاصه که شما ورزشکارترین و هنرمندترین و رو عصاب‌ترین و شاخ‌ترین و از بهترین دوستامی. بمونه دوستیمون تا همیشه

تجربه‌دار خفن


سعیده ملکان:
دو-سه سال اول واسه همه‌چیز دانشکده دوییدی و حتی شاید یه جاهایی واسه دانشگاه. همیشه پابه‌پای بزرگترای دانشکده زحمت کشیدی وشدی یه گوله تجربه خفن که دانشکده از دستت داد! این تجربه رو بردی جاهای دیگه و ماها خیلی جاها حسودیمون شد به اونایی که رفتی تجربه‌هاتو براشون خرج کنی کاش قدرتو بیشتر میدونست دانشکده ولی بازم خیلی اتفاقاتشو مدیونته، دمت گرم پسر مراغه‌ای باحال!

تصویر جدید خوابگاهی


امیرمحمد حق اللهی:
کلا تصویر یه آدم خنده رو و نسبتا مجلسی از دور داشتی تا اینکه من یه شب ترم ۲ اتاق امیرحسین و امین اومدم. واقعا یورش اون شبتون به اتاق و اون دیسکویی که راه انداختین تا آخر شب منو تو تناقض فرو برده بود:)) همیشه شاد و سرافراز باشی

این امیر سخت‌کوش!


علی رضا حیدری:
روز اول که اومدم دانشگاه یه نگاه بهش انداختم دیدم اونم داره یه نگاه میندازه. از همون عشق در یک نگاه ها :)))). همینطوری که داشتیم کلنجار میرفتیم که کجا همدیگرو دیدیم یه جرقه زد که عه این که امیره. با امیر سال‌ها قبل از اینکه بیام امیرکبیر ترجمه میکردیم و از راه دور بود. یعنی درواقع تا اون موقع از نزدیک ندیده بودمش. احوال پرسی کردیم و با کلی از آدمای دانشکده آشنام کرد. خیلی از توصیه‌های مهم رو اون اوایل امیر بهم میکرد و واقعا دمت گرم. کلی تو همه‌ی کارها سخت کار میکرد و واقعا میدونم که نتیجه‌ی همه‌ی اون سختی‌هایی که کشیدی رو میبینی. ایشاالله حتی اگه بازم راهمون از هم جدا شد ما ترجمه رو داریم که بازم نگهمون داره D: کلی موفق باشی امیر

عکاس سلطنتی :دی


سعید دادخواه گندشمین:
حتما می‌دونی که به خاطر اون عکسی که تو جشن فارغ‌التحصیلی ۹۰یا ازم گرفتی عنوان عکاس سلطنتی رو انتخاب کردم. البته از هر انگشتت یه هنر می‌باره، رقص که دیگه گفتن نداره. به عنوان کسی که تو انجمن باهات کلی کار کردم، همیشه خیالم از سمت تو راحت بود و می‌تونستم بهت اعتماد کنم و نگران کارای خودم باشم. با همین انرژی برو همه قله‌های جهان و موفقیتو فتح کن. هیچوقت هم یه‌طوری رد نده که یه‌طوری بشه :))

نمونه یه پسر بامعرفت ترک


مهتاب عزتی کرمی:
امیر! از همون ترم 1 تا خود الانِ الان همیشه به نظرم فوق العاده بودی از هر جهت. همیشه تحسینت می کنم که چقدر دقیق و تمیز به درس هات می رسی و در بهترین کیفیت ممکن کارهات رو انجام میدی. هنرمند به معنای واقعی هستی. کوهنورد و ورزشکار هستی. به مشکلات دانشکده، خوابگاه و ... همیشه سعی کردی برسی. در کنار تمام این ها که نسبت به جامعه و اطرافیانت بی تفاوت نبودی، شخصا همیشه روت حساب کردم. هر موقع به کمکت نیاز داشتم بی هیچ شکی کمک کردی و هیچوقت ناامید نکردی! در اصل تمام این ویژگی ها رو یک جا واقعا جز خودت در کسی سراغ ندارم. تو فوق العاده ای پسر. مطمئنم هر روز موفق تر از روزای قبل ادامه میدی و بهترین ها برات اتفاق میوفتن. امیدوارم چرخ روزگار برام خوب بچرخه و سال بعد افتخار اینو داشته باشم که اونور دنیا ببینمت و به داشتن دوستی چون تو ببالم:)

گادفادر


امین رشیدبیگی:
روز اول دانشگاه بود. از شلوغی یهویی دانشکده و ورودی ها گیج بودم که یکی اومد گفت خوش به حالت بابات امیره! حالا بماند کلی سوئ تفاهم پیش اومد که آقا چی می‌گی؟ :دی. جدا از این که اسممو بلد بودی، حتی عکس هام رو هم تو گوشیت داشتی. (این مقدار از پیگیر بودن بی‌سابقه بود حقیقتا :دی) از همون روز اول مثل یک پدر پیشم بودی. من دانشکده رو با تو و اتاق شورا شناختم. روزایی که روی شیشه پارتیشن شورا تمرین معادلات حل میکردی و من هم فرمول مشتق ها رو بهت میگفتم چون تازه از کنکور اومده بودم. روزایی که بهم می‌گفتی دانشکده قراره بشه خانواده‌ت. قراره براش زحمت بکشی و از جون و دل مایه بذاری. کم کم گذشت و همکار هم شدیم. یاد روزای عمارت بخیر. اون روزی که تولدت بود و خبر نداشتی می‌خوایم برات تولد بگیریم و وسط اون همه بدبختی باید میرفتی سینما :)) خلاصه بگم که من خیلی چیزا رو مدیونت هستم. خیلی چیزا یاد گرفتم ازت. هرجای دنیا که هستی موفق باشی. بهترین ها رو برات آرزو می‌کنیم خفن‌ترین 009ی دنیا :)

مرد همه فن حریف


ماهین میرشمس:
دوشنبه روزی بود. خیلی یواش رفتم تو آمفی تئاتر، یه گوشه‌ای از ته جمعیت خودم رو چپوندم و با ترس و لرز به سکو چشم دوختم. دوتا از سال‌بالایی‌ها مجری بودن، یه پسر شاد و شنگول و پر انرژی، یه دختر خسته ولی باحال :)) پسر بالا پایین می‌پرید،‌ تو میکروفن داد میزد، بلند می‌خندید، با بچه‌ها شوخی می‌کرد. جا خورده بودم. چقدر خفن! چه جرئتی! وسط هفته‌روزی بود، وارد اتاق کوچیک بغل پله‌های دانشکده شدم، با گیجی پرسیدم: شورا اینجاست؟‌ میخواستم دفترچه خاطرات ۹۴‌ایا رو پر کنم. همون پسر دفترچه‌ رو آورد و گذاشت روی میز جلوم. شروع کرد خوش و بش کردن. کلی سر اسمم تعجب کرد و بعدشم گفت اگر کمکی میخوام بهش بگم. وسط ترم روزی بود. اوون پسر حالا شده بود انجمنی، آشنا‌تر هم شده بود، بابای دوستم بود. منو تو راهرو می‌دید سلام می‌کرد و حالم رو می‌پرسید، پیگیر درسام بود. اول ترم سوم روزی بود. داشتم گریه می‌کردم که واحد گیرم نیومده و آموزش و معاون آموزشی هم کاری نمیکنه. اومد تو سایت کنارم نشست و گفت چرا غصه می‌خورم. وسط شورا روزی بود. مجله پویش باید می‌زدیم. همون پسر گفت من قالبش رو میزنم! گفتیم خب اوکی ... بلده دیگه.. نه؟ .... شب چاپ شد، جویا شدیم، کاشف به عمل اومد که می‌خواد یه شبه کسب دانش بکنه و بعله :)‌ حقا که ترکوند :)) بهار روزی بود. کوه‌نوردی رو شروع کرده بود. چند‌تا از فیلم‌های قله سبلانشون رو برام فرستاد و کلی دلم رو سوزوند. عجیب بود. دل و جرئتش رو تحسین می‌کردم. تابستون روزی بود. رفتیم کوه. یه آبشاری بود. اون پسر مستقیم رفت زیرش. ما هم مثل جوجه اردکا که دنبال بابا‌/مامان هاشون راه‌ میفتن، یکی یکی رفتیم زیر آبشار. بعدشم به مدت ۳ ساعت در زاویه‌های مختلفی که باز همون پسر نشونمون داد، وایسادیم جلوی آفتاب تا خشک بشیم. آخرای تابستون روزی بود. تولد پسر بود. رقص ترکی حرفه‌ای یادگرفته بود، اجرا داشت. اینقدر دیر کردم که پسرش هم که منتظر من بود به اجرای باباش نرسید. ولی تولد بعدش خوش گذشت. فوتبال بود، پسر کلی هیجانی شده بود. بازی هم کردیم کلی خندید. مهر روزی بود. داشت تعریف می‌کرد توی تابستون رفته دماوند. دماااوند !! تا به حال کسی که رفته بوده دماوند از نزدیک ندیده بودم، چه برسه به اینکه دوستم باشه !!! تاززهههه رفته بود اتریش، مسابقه رقص داشت. وات؟ آره :)) امسال روزی بود... پسر دیگه نبود .... پیداش نمی‌شد... وقتی میومد نمی‌خندید.... بالا و پایین نمی‌پرید... عصبانی نمی‌شد رگ گردنش بیرون بزنه ....چی شده بود؟ پسرش بی قراری می‌کرد. اسمش میومد قلبمون می‌گرفت. ولی ما رو میدید، میخندید باز، نه مثل اوون دوشنبه روز و ترم روز و تابستون روز ، اما از هیچی بهتر بود. اپلای کرده بود. داشت می‌رفت. دغدغه‌هاش عوض شده بود. همین هفته پیش روزی بود. داشتم از جلوی کلاس ۱۰۳ رد می‌شدم. دیدم پسر اونجاست. همون پسر ۳ سال پیش بود. باورم نمی‌شد. جلو تخته وایساده بود. بالا و پایین می‌پرید. رنگ گردنش زده بود بیرون. بلند بلند حرف می‌زد. رفتم تو. جلسه جشن فارغ‌التحصیلیشون بود. دوباره برگشته بود. این‌بار برای آخرین بار. خوشحال شدم. خیلی خوشحال شدم. دلمون براش تنگ میشه. درست مثل امسال که نمی‌دیدیمش. سخته آدمایی که دانشکده رو برات ساختن، یهو نباشن دیگه. انگار دانشکده بی روح میشه، ۴ تا تیرک خالی. نمی‌تونی تنهایی رو هضم کنی. اما اگه بدونی اون دور دورا بازم داره میخنده و بالا پایین میپره و کوه‌نوردی میکنه و رقص ترکی میکنه و بلند بلند ترکی حرف میزنه و غش غش میکنه، دلت گرم میشه. هرجا که بره، میتونه دانشکده‌ی خودش رو بسازه و آدمای اطرافش رو هدایت بکنه، نه با تندی و اخم، با مهربونی و خنده و شادی. خلاصه که الان از اوون پسر تبدیل شده به یک مرد همه فن حریف. کاری نبوده که نتونسته باشه انجام بده. یک الگوی تمام عیار. اخ اخ یادم رفت. همون دوشنبه روزه بود؟‌ یه پویش دادن، بعدنا که آشنا شدم فهمیدم تازه که اون پسر توپ گلفیه هم همونه !! پس امیر جان :) توپ گلف نباش ... به این منظور که مارو فراموش نکن، دلمون تنگ میشه براتونااا!! فارغ‌التحصیلیت مبارک ^_^

تشکر


محمد اژدری:
از نود و سه ای ها زیاد نمیشناسم ولی هم شهری گلم هست که ازش ممنونم بابت راهنمایی های خوبش 😊

دلسوز و خفن


نگار ندا:
یاد ترم های اول افتادم که چقدر برای تولد گرفتن ها زحمت میکشیدی. چقدر هم سر این که تو کافه سروصدا میکردیم تو حرص میخوردی🙈 واقعا یادش بخیر...کاش اون برنامه ها ادامه پیدا میکرد. و اما همیشه به عنوان یکی از مودب ترین، صبور ترین و خفن ترین بچه های دانشکده میشناختمت که همیشه مشکلات دانشکده یکی از ذغذغه هات بود و برای حلش تمام تلاشتو میکری. مسئولیت پذیری و برنامه ریزیت رو تحسین میکنم و ایشالا همیشه در بقیه مراحل زندگی هم همینطور موفق باشی :) راستی تازه از دیوار دل نوشتت فهمیدم که ادمیشن گرفتی! خیلی خیلی مبارکه😊

من بابامو می‌خوام!!!


سیدنوید کرمی نژاد:
یادمه که اولین بار واسه ثبت‌نام اومدم دانشگاه و داشتی از همه عکس می‌گرفتی و وقتی به من رسیدی گفتی دارم ازت عکس می‌گیرمااا... بخند دیگه اونجا بود که واقعا فهمیدم می‌تونم اینجا چقدر احساس راحتی با بقیه داشته باشم چون قبلش اصلا همچین آدمی نبودم :)) مطمئنا اولین خاطرم رو هم تو ساختی برام..... فک کن یکم........ شاید یادت بیاد گفتی باباتو دیدی؟! گفتم معلومه، پایینه باهام اومده :)) گفتی نههههه اون بابا. از اونجا بود که فهمیدم چه خبرهههه اینجا و اینکه می‌تونم اینو بگم که کمی فعال بودن ما ۹۴ی‌ها به خاطر کارایی بود و حرفایی که تو و امثال تو برامون زدن تو این دانشکده و واقعا ازت ممنونم و اما از همه اینا بگذریم واقعا می‌تونم به جرئت بگم یکی از سختکوش‌ترین، فعال‌ترین، پرانرژی‌ترین آدمایی هستی که تا حالا دیدم. از لحظه لحظه زندگیت داری استفاده می‌کنی و واقعا بهت حسودیم میشه :دی هدفات خیلی فراتر از یه دانشجویه سادس از نگاه من. خیلی روی اصول و ضوابط کار می‌کنی. شاید خیلی خاطره با هم نداشته باشیم و خیلی با هم کار نکرده‌ باشیم ولی توی همین مواردی هم که بوده واقعااا هیچ وقت چیزی ازت ندیدم که بخوام نکته منفی یا رفتار بدی ازت بنویسم دوست داشتم که خودمونی حرف بزنم ولی نمی‌دونم چقدر تونستم این کارو بکنم :دی و نهایتا اینکه : "شنننیدم عزم سفر کرده‌ای" امیدوارم که همینطور که اینجا بودی، باشی و بمونی و قوی‌تر و موفق‌تر از امروزت...

آییی حقیقتی


ایمان تبریزیان:
چقدررررررر حیف که اینقدر دیر پیدات کردم. واقعا توی این پروژه سایت فارغ التحصیلی کلا دیدگاهم نسبت بهت عوض شد. سر کلاس تی‌ای ریز می‌خواستی بارم تمرین‌هایی که کامل نوشته بودم رو کم کنی اعصابم خورد شده بود از اون موقع 😂😂😂 ولی توی این سایت فارغ التحصیلی کلا همه چی عوض شد. من بخوام راست بگم تا حالا آدمی که اینقدر پی کار رو بگیره ندیدم. تلاشت توی جمع کردن بچه‌ها و دل سوزوندن واقعا تحسین برانگیزه. اگه اضافه نمی‌شدی به سایت فارغی اصلا امکان نداشت که سایت به این تمیزی بالا بیاد. خیلی خوب بود این پروژه سایت رو در کنارت زدن واقعا لذت بخش بود. ایشالله همیشه همینقدر پرانرژی و فعال اجتماعی بمونی :)) حالا ایشالله ویزامون بیاد آن سوی مرزها هم این روابط رو ادامه بدیم و کوه موعود رو بریم

در حقیقت، یک فرمانده!


علی غلامی:
امیر جان، مهربانِ دلسوز، آقای مسوولیت پذیر، رفیق روز ها و شب های طوفانی، ورزشکار و هنرمند، تو در راس آدمایی بودی که منو کمک کردن تا با دانشکده و دانشجو ها بیشتر و بیشتر انس بگیرم. تمام صفات خوب یک مرداد ماهی رو داری و یک برنامه نویس خفنی! استاندارد های خاص خودت رو داری. پتانسیل بسیار بالایی برای مدیریت و هدایت یک تیم داری. روحیه ی جنگندگی و شکست ناپذیریت تورو به یک شخص ایده آل برای نابود کردن و به سرانجام رساندن هر کاری تبدیل می کنه. در انتظار شنیدن خبر موفقیت های بیشتر تو...

جوون پر انرژی


عمران باتمان غلیچ:
همیشه به انرژی و فعالیت بالای امیر غبطه خوردم. امیر کوه مسئولیت پذیریه. قدرت مدیریت بالایی داره و در سخت ترن شرایط میتونه چنتا کارو همزمان پیش ببره. امیدوارم هرجا هستی مثل الانت شاد و سرزنده و پرانرژی باشی. خداقوت

بمب انرژی


هستی شریفی:
آخه لامصب تو اینهمه انرژی رو از کجا میاری؟ این سوالیه که از روز اولی که امیر رو شناختم دارم ازش می‌پرسم. میاد دانشگاه، میره کلاس، پروژه کارشناسی میزنه، امتحان میده، اپلای میکنه، ادمیشن میگیره، قله دماوندو میزنه، میره اتریش اول میشه میاد، تا ۳ صب میره کلاس رقص، بعد میره استخر، فرداشم دو تا امتحان داره تازه بعد من بیدار میشم میبینم پی ام داده پاشو بریم تنگه رغز با طناب بپریم تو دره. بابا بسه دیگه، یخده خسته شو. امیر انقدرررر همسفر خوبیه که مسخرشو درآورده دیگه. جوایز بسیاری هم در همین زمینه بدست آورده که ازون‌ها میشه به اون لاک‌پشت پارچه‌ایه اشاره کرد. تو قطار براتون چایی انگلیسی درست میکنه، تو اتوبوس براتون ترکی میرقصه، تو ماشینم آهنگ "چادرتو رو دیدم" رو میذاره میخونه باهاش. یهو برنامه میذاره کل دیدنی های اصفهان رو تو یه روز میبنده میره. یه کوله سبزم داره اندازه یه سال آذوقه توش جا میشه. خلاصه انقدر انرژی داره که میخوره تو در و دیوار و یدفه میزنه درپوش کنتور خونه مردمو میشکونه. یه کلیپ هایی هم داریم ما باهاش که برای ویران کردن زندگی هممون بسه :دی. امیر خدای مسئولیت هم هست. ۲۳۴ تا مسئولیت قبول میکنه، بعد ۲۳۴ تا تِرِد ران می‌کنه همینجوری موازی میبره جلو که من خیلی حسودیم میشه بهش. الانم قراره همه این انرژیارو ورداره ببره کانادارم بترکونه و من مطمئنم انقد سنگینه میترکونه که ترکش‌هاش باز به ما میخوره. آیِ حقیقتی، حقیقتا دلمون خیلی تنگ میشه، نری تو افق محو شیا، سر بزن.

آقای شاخ


محمد رجبی سراجی:
امیر! امیییر! از دست تو امیر! :))) من قبل از اینکه شروع کنم از خاطرات بگم، اینو بگم که تلاشی که من توی این بشر دیدم شگفتتت انگیزه! شب بیداری هایی که میکشید واسه اینکه هم به درس برسه هم به کار ... هم به کوه ... هم به رقص (از واحد آباژور اشاره میکنن بگم حرکات موزون). این بچه یه ماشینه :))) البته بماند که همین کاراش باعث شد یه مدت داشتیم از دست میدادیمش :دی ولی دیگه امیر است دیگه ... چیکارش میشه کرد. راستش خیلی خوشحالم که داره از اینجا میره که آیندشو تو یه جایی غیر از این خراب شده دنبال کنه و هنوزم درک نمیکنم که چطوری میتونست توی 24 ساعت کارایی رو انجام بده که واسه آدم نرمال یه هفته طول میکشه :دی امیر واسه کارایی که مسئولیتشه از دل و جون مایه میذاره! شاید این بهترین ویژگیش باشه؛ نمونه ی بارز این ویژگیش همین سایتیه که مشاهده میکنین :دی راحت میتونم بگم که اگه امیر نبود ما خیلی از رویدادای انجمنو نداشتیم، امیر در کنار اون جمع 93 ای فوق العادشون دانشکده رو واسه کسایی که در آینده میان جای بهتری کردن! (البته عمق فاجعه دانشکده در حدیه که متاسفانه هنوزم جای بیخودیه :)) ) هرجا میری و هرجا هستی موفق باشی پسر! کوه و گروه رقصتونم نذار کنار! ولی این استرستو بذار کنار خنگول :)))

امیرخان


محمدامیر سالاری:
تورو به عنوان یه آدم به شدت فعال و پرانرژی میشناسمت و این یک سال هم هم سوییتی بودیم و کلا اتاق شما رو که میدیدم خیلی خوب بود دوست داشتم ارتباطمون بیشتر میبود و بیشتر از بودن کنارت استفاده میکردم امیدوارم هر جا هستی موفق باشی و به اهدافت بلند زندگیت برسی

به جای نفس کشیدن git push بزنیم :))


مرضیه تاجیک:
اولین جایی که شناختمت سر کلاس مبانی پوروطن بود، مدتی بعد شورایار شدی و از اون موقع به بعد در نظر من به اسطوره‌ی فعالیت و پرکاری تبدیل شدی :دی کسی که هم درسا رو هندل می‌کرد و هم به کارای شورا می‌رسید و همین جور هی به فعالیتاش اضافه می‌شد‌. مدت زیادی با هم برخوردی نداشتیم، تا همین ترم آخر، که اومدیم این به قول خودت وب اپلیکیشن رو راه بندازیم، و وقتی اومدی انرژی فراوان خودت رو به من و بقیه منتقل کردی، هیچ جا به چیز قابل قبول یا حتی خوب قانع نشدی، و نتیجه اش شد محصولی که همه از داشتنش خوشحالن. چقدر کامیت کردیم، (چیزی در حدود ۴۰۰ تا کامیت در طول یک هفته :)) ) چقققققدر سر ترین‌ها بحث کردیم :دی، چقدر چیز یاد گرفتیم و چقدر خندیدیم. نمونه‌ی یک کار گروهی مناسب :)) امیدوارم همیشه هرجا هستی همین جور پرکار و پرشور باشی و هرروز موفق‌تر بشی =)

سقف


هانیه یزدی زاده:
نزدیکای عید بود فکر میکنم، رفتم تو شورا دیدم امیر و آیسان و چنتا دیگه از بچه ها دارن تخم مرغ رنگ میکنن بعد یهو نمیدونم چی شد شرو کردن صورت همدیگرو رنگ کردن :)) این همیشه اولین خاطره ایه که از امیر تو ذهنم هست. غیر از اون هم اینقدر تو برنامه های شورا و انجمن با هم همکاری کردیم و خاطره داریم که بخوام بنویسم جا کم میاد ^_^. یه بارم رفتیم مسابقه پرتاب تخم مرغ، یه سازه خفن هم ساختیم همه چی عالی بود ولی ناداوری شد :)) :-" عکس سازه روی سر امیر هم موجود است. داشتم دیوار امیر رو نگاه میکردم که دیدم ادمیشن گرفته نگفته :)) ولی همین که فهمیدم داریم همسایه میشیم تقریبا، کلی خوشال شدم ^_^ فارغ التحصیلیت مبارک مهندس حقیقتی

سلفي؟


مهرناز ایازی:
من خيلي خوب نميتونم چيزي كه فكر ميكنمو بنويسم...ولي خواستم بگم مرسي كه انقدر لطف داري به من. خواستم بگم من هنوز فكر ميكنم يكي از بهترين كادوهايي كه تو زندگيم گرفتم اون دفتره بود و هنوز قلبم تند تند ميزنه وقتي بازش ميكنم. شايد جوري شد كه ما بعد از يه جايي اونقدري ارتباط نداشتيم اما آدما وقتي يه قلب مهربونو ميبينن تشخيصش ميدن و تو يكي از قلباي مهربون اون دانشكده رو داري. آرزوي موفقيت و خوشحالي دارم برات تو تمام مراحل زندگيت:)

امیییر :دی


مهتاب فرخ:
از اولین کسایی بودی که شناختمت تو دانشکده بعنوان آدم پرتلاش که همه جوره برای انجمن و درست پیش رفتن کارا تلاش میکنه و باید بگم از ادمایی بودی که خیلی تاثیر گذاشت رو اینکه دید من نسبت به دانشکده بهتر بشه و حس کنم آدمایی توش هستن که اهمیت میدن و تلاش میکنن و دوست دارن که جو صمیمی ای برقرار باشه تو دانشکده :) و از همون اول بخاطر همه اینا خیلی تو ذهنم تحسین برانگیز بودی و درواقع سال بالایی خفن محسوب میشدی :دی خیلی خوشحالم که دانشکده مون امیرحقیقتی داشت و مرسی ازت :> و اینم بگم که کاش امسال بودی و کاش اگه تا الان کم پیدا بودی عوضش بقیه ی فرصت مونده رو باشی! نبودنت خیلی وقتا حس میشه امیر‌ !

امیر دوست داشتنی


محمدرضا حسینی:
امیر یادش بخیر اون روزای اولی که اومده بودیم اینجا ... تقریبا میشه گفت اولین رفیقم بودی و از همون اول کلی باهات حال کردم ... خاطرات خوابگاه و ترم یک و دو رو هیچوقت یادم نمیره . تا جایی که یادم میاد همیشه این روحیه خستگی ناپذیر و پشتکارت برام تحسین برانگیز بوده و اینکه همه چی رو با هم (حالا تو هر زمینه ای) به بهترین نحو جلو میبری ، کار کمتر کسیه ! واقعا دمت گرم و امیدوارم همیشه خوش حال و تن درست باشی و روز به روز خفن تر از قبل ببینمت .

یولداش


وحید خدائی:
این متن حاوی کلمات ترکی است برای کسب اطلاعات بیشتر به خود امیر مراجعه کنید. ________ شاید اتاقیمیز دان سورا هچ کس بیلمیه کی سن و منیم دانشگاه دان قابلاخ رابطه میز یاخجی دییر دی. البته سن اوزون ده اوندا دوز بشر دییردون :) با این حال شاید قسمت بو ایدی کی من و سن باهم گلاخ بیر یره و با هم 4 ایل یاشیاخ. اوایل ده هما قاباخ ذهنیتینن سنن برخورد الییردیم ولی گدیخ جا سنون "آن روی سکه" وی گوردوم و تازا بیر آدامی نن آشنا اولدوم. سننن یولداش اولماغیم باعث اولدو چوخلو شی لری کی منیم باخیشیغیم اولارا غلط ایدی دوزله. من چوخلی شی لر سنن اورگشدیم و واقعا چوخ لو دا سنه مدیونام. علاوه بر بولار سن دوسدوخ عالمن ده منه چوخ لو زحمت لر چه میسن که امیدوارم بیر گون الیه بولم جبران الیم. نوخوشلوخلاردا منه کمک ایدون و ناراحات لیخ لاردا بیر یاخجی هم درد. خلاصه سنن منه چوخ یتیشیپ امیدوارم من ده بیر گون جبران الیم. امیدوارم هر هارا گد سن شاد اولاسان خوش اولاسان و همشه بله شور و حالون اولسون "یولداش"

برای امیر


سیدرضا رضائی درویشی:
تلاشت واسه جمع کردن بچه‌ها و گذاشتن برنامه‌های مختلف خیلی واسم ارزشمند بوده همیشه با این که تو سبکمون اختلاف نظر‌هایی هست. جالبه تو دلنوشتت خوندم که دوس داشتی یه بار راجع به همه چیز حرف بزنیم چون این خواسته‌ی منم بود همیشه. مرسی از همه خاطراتی که واسم ساختی و امیدوارم که به هرچی می‌خوای برسی.

ورودیِ امیر اینا


سینا شیخ الاسلامی:
خب، این آخرین متنیه که دارم برای ورودی نود و سه می‌نویسم. ورودی نود و سه تو ذهن من مترادفه با «ورودی امیر اینا». یادته همون روز اول یا دوم شروع دانشگاهتون اومدی انجمن و گفتی دوس داری توی انجمن فعالیت کنی؟ من اون لحظات رو با تمام جزئیاتش یادمه. همون‌جا خیالم از سال‌های بعدی انجمن راحت شد. فکر نمی‌کردم انقدر سریع توی ورودی‌های جدید یکی رو پیدا کنیم که بتونیم به بودنش دل‌گرم بشیم. دیگه شدی پای ثابت همه‌ی خاطرات ما. تو هم یار بودی هم یاور. مرسی بابت همه‌ی زحمات و کمک‌هات. خاطرات ما اما به انجمن و روزهای فوق‌العاده‌ی اونجا محدود نمیشه. مثلن، پویش کوهنوردی و تک برنامه‌ای که همیشه شفاف تو خاطرات من می‌مونه. روزی که رفتیم و طوفان شد و هلیکوپتر امداد سقوط کرد و همه فک کرده بودن ما گم شدیم و هلیکوپتر دنبال ما اومده بوده و قاطر بهمون حمله کرد و گوشی تیکه‌پاره‌شده رو نجات دادیم و ... . همین عکسی که گذاشتم. الان هم که آماده‌ی قدم گذاشتن توی فصل جدید زندگیت هستی. برو و بترکون و شاد و سرخوش باش پسر. بهترین‌ها در انتظارته. به امید خاطرات خوب آینده.

فعاااااال ، با پشتکار و دونده خفن


راضیه معینی مجد:
امیرر اول ازهمه ازاینکه تو ورزش کردن بهم انرژی میدی دمت گرم . همینا باعث شده بیشترش کنم. یکی از لحظاتی که شخصا با تمام وجود میخام برگرده ترم سه اون تولدی که برای بچهای دی ماهی گرفتین. دمت گرممم واسه تمام تلاشت تا اون دورهمیه شکل بگیره . خیلی خیلی خیلی تلاش کردی اونو من نفهمم. تهش هم بعد تمرین به بهانه کافه باساره اومدم اونم با قیافه خسته و بوی عرق اما بعدش همه بچهااا رو سر یه میز دیدم واقعن خوشحال شدم .یادش بخیرر دیدی قسمت نشد باهم بریم پارک لاله و بترکونیم اماهمین الان بگم رکورد من تو دوی استقامت از تو کمتره یکم باید بهم رحم کنی. اقااا اونور میری هیچوقت منو ازیاد نبری،بخصوص سوتی های گنده منو و چیزیایی از کرمونی بهت گفتم. ازاینکه این همه فعالی همیشه غبطه خوردم دمت گرم به مولاا.:))) . همیشه به طرف مقابلت احترام گذاشتی . و من این احترام به مردمو مهمترین معیار زندگی میدونم. واقعن خوشحالم که مسیرموفقیت زندگیتو پیدا کردی و داری خفن ادامه میدی . همیشه کنار خانواده و داداش باحالت شاد وبا آرامش زندگی کنی. خیلی گشتم اما مث اینکه من وتو باهم عکس نداریم. خیلی زشتههه.اقااا بیا یه عکس بگیریم داری میری دیگه نیستی :(( و در اخر من نتونستم مث تو خیلی ادبیاتی حرف بزنم همین که تو نوشتنم سوتی ندادم بایدکلاهمو بندازم بالا.امااقاا هرچی بود از دل بود . امیدوارم یه زندگی باحال و باهروز اتفاق جدید روبرو شی و روزای زندگیت با وجود ارامش هیچوقت تکراری نباشن. دمت گرم برای همه زحمت هایی که کشیدی واقعن گرمم.

از ترم یک تا هشت


مانا پوستی زاده:
مگه میشه نوشتن واسه تو سخت نباشه؟ حالا هی بگین بنویس... نمیشه که! دوستی ما سه تا فرق داره... غصه داره نوشتن واسه فارغ‌التحصیلی شما دو تا! نمیدونم چرا ترم اول اصلا نمی‌شناختمت :)) یعنی سر کلاس پوروطن بودی، آز با اون استاد مزخرفِ به‌حجاب‌گیربده بودی، تو فیسبوک باهات دوست بودم ولی بازم نمی‌شناختمت! اولین چیزی که یادمه اینه که تو فیسبوک نوشته بودی "آقا پس این جشن ورودی‌های ما چی شد؟ تموم شد ترم" و سینا شیخ رو منشن کرده بودی و حتی سینا نمیدونستم کیه اون موقع و اینطوری بودم که چرا این بنده خدا باید واسه ما جشن بگیره اصن و اصن این امیر کیه :)) همه چیز از انتخابات شورایاری شروع شد و بازم نمی‌شناختمت اما با شورایاری نزدیک‌تر شدیم. اگه نبود، شاید دوستی ما هم شکل نمی‌گرفت و قطعا دوستی بزرگی رو از دست داده بودم! تو همه برنامه‌ها بودیم کنار هم، بزرگتر شدیم. شاید یادت نباشه ولی به نظر من صمیمیت ما از اونجایی شروع شد که روبروی سالن همه‌منظوره داشتیم درباره‌ شورا حرف می‌زدیم و سوتی بدی جلوی من دادی. همینطور اون باری که معنی یه کلمه‌ای رو نمیدونستی و توی شورا پرسیدی! کلا یخ‌ها آب شد دیگه خوبه اشکال نداره :دی یه دوره انجمن کنار هم بودیم، سر برنامه‌ها استرس شدید داشتیم، خوش می‌گذروندیم، از دست هم عصبانی می‌شدیم و مهم‌تر از همه این که چقدر شدید رد می‌دادیم :)) بعضا موهای اینجانب نیز در راه این رددادگی‌ها توسط پانچ سوراخ شد! می‌تونم بگم دوستی تو و آیسان تنها دوستی‌ای بود که از ترم اول تا آخر بود... تحت همه‌ی شرایط موندیم و از همه‌چی گذشتیم، ایشالا که از خبر ندادن ادمیشن گرفتنت هم می‌گذریم :)) خاطره‌ها زیاده، بالاخره چهار ساله خبب... و نمیدونم از کدومش بگم... از اون روز که گفتی قراره دسته‌جمعی بریم پارک نیاورون و فقط خودمون سه تا بودیم (بماند که چقدر سر برنامه هماهنگ کردنت اذیتت کردیم)، از امتحان DS که تا دیر موندیم و با هم درس خوندیم، از لمیزهایی که میرفتیم، از ترم شش که هر روزی میخواستیم بریم لمیز من آز داشتم تا هفت شب به جز سه‌شنبه‌ها که اون روزم تو آز داشتی، از مواقعی که مانتو/بافتنی‌های منو می‌پوشیدی (و چند ثانیه قبل‌تر از این عکس که شال من سرت بود و شانس آوردی که نذاشتمش)، از تولدا و مهمونیا و عکس‌ها و فیلم‌ها که همیشه بعدش موجبات شادی رو فراهم می‌کنن، و در آخر، اون باری که انجمن رو مفصل داشتیم تمیز میکردیم و خنداب رد شد گفت خسته نباشید :))) وقتی رفتی بی‌معرفت نشو و بیا دوستیمون برای همیشه بمونه، میدونم که هرجا باشی موفقی ^_^ به شدت پشتکارت رو تحسین میکنم. پ.ن: عکسا و گیفات رو هرگز پاک نمیکنم :دی

اسطوره دانشکده


ساره سلطانی نژاد:
امير!! ميتونم بگم يكي از فعال‌ترین، پرانرژی‌ترین و پیگیرترین آدمایِ دانشکده هستی. دو باری که استف acm بودم، از نزديك ديدم چقد واسه عالي انجام شدن يه كاري با تمام تلاشت بي وقفه كار ميكني و به بهترين نحو كارها رو مديريت ميكني تا به ايده‌آل‌ترین نتیجه ممکن برسه. واقعا واسه تمام تلاش‌ها و دلسوزی‌هایی که از سال اول واسه بهتر شدن دانشکده کردی که نمونه بارزش همین سایت فارغ التحصیلیمونه، بی نهایت ممنونم. امیدوارم هر جای دنيا كه ميري موفق باشي و به تمام رؤياهات برسي...

جوان ایرانی


نیکا زاهدی:
جونم برات بگه که زندگی اصلا حساب‌کتاب نداره، ولی جریان داره. مثلا وقتی برمی‌گردی به اونجایی که قبلاً بودی. فکر می‌کنی دلت واسه یه آدمایی تنگ شده، بعد می‌بینی نه تو اون آدم قبلی‌ای، نه اونا. بعد از اون طرف، با یه آدمایی که دلت واسشون تنگ نشده (چون نمی‌شناختیشون)، بیشتر خوش می‌گذره بهت. و این آدما می‌شن خاطره‌های خوب برگشتنت. باعث می‌شن که وقتی به اصفهان و حتی لندن فکر می‌کنی، لبخند بزنی و بگی زندگی جریان داره. مراقب خودت باش آدمِ خوب! پ.ن: همانگونه که مستحضرید به شدت منتظر فراهم شدن پیش‌نیاز اون چاییاییم :دی

مرد شماره یک امیرکبیر


محمدرضا شمشیرگرها:
اولین برخوردی که باهات داشتم کلاس پوروطن بود ، روز اول من دیر اومدم و جلو نشستم ، تو هم بعد از من اومدی و اون یکی ردیف نشستی ، پوروطن هم گفت جاهاتونو عوض نکنین تا اسماتونو یاد بگیرم ، ولی تو سوسکی اومدی پیش من ، این شد که یه ترم کنار هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم چقدر زیاد کوه میرفتیم ، شده بودیم یه پای ثابت برای کوه ها و تمامی برنامه های دانشکده یادته چقدر هر سری عکس و فیلم میگرفتم؟ دیگه از ترم 3 هیچی نگرفتم ، همین باعث میشه کل آرشیو عکسم تو توش باشی ، چقدر هم عالی واقعا ، انقدر عکس زیاد داشتیم که مونده بودم کدومو بزارم ، ولی اینو انتخاب کردم به خاطر اینکه اونروز روز تولدم بود، و یکی از بدترین تولد های عمرم بود، ولی تو و حسین اومدین و سه تایی رفتیم کوه، یکی از بهترین کوه هامون بود ، اون بالا آبگوشت هم زدیم حتی ، خیلی هم چسبید مرد پرانرژی و همه کاره دانشکده ، هم توی شورا فعالیت جدی داشتی ، هم توی ورزش با ما کوه میومدی ،هم توی فعالیت های دانشکده مثه acm بودی ، هم خیلی به درس ها میرسیدی ، هم اینکه خیلی سریع کارای اپلایتو کردی ، چجوری واقعا به همه ی اینا میرسیدی برام سواله. واقعا هر سری که عکساتو میدیدم که چه تو گروه آیلان اجرا داشتین ، چه میرفتی قله های مختلف رو فتح میکردی از ته قلب خوشحال میشدم ، خبر اپلای کردنتو هم که شنیدم کلی ذوق کردم امیدوارم همینجوری به فتح قله های زندگی ادامه بدی پ ن: انقدر گیر دادین که رو موهام حساسم طی این 4 سال کچل شدم و دیگه برام مهم نی ، خوبتون شد الان؟

اجتماعی ترین با اختلاف!


امیرحسین سهراب بیگ:
سلام و درود بر امیر حقیقتی دوست داشتنی! امیدوارم حال شما خوب باشه اخوی:) غرض از مزاحمت دلنوشته ای بود برای شما که خیلی باحالی. دو ترم افتخار هم سوئیتی بودن با حضرتعالی و هم اتاقی های گرامی رو داشتم و بسی خرسندم چون واقعا فوق العاده بودین. خیلی خون گرم،‌ مهمون نواز و هنرمند. جدا از اونا یه ویژگی خیلی منحصربفردی داری که واقعا بی رقیبی. اونم همین خوش اخلاقی و گرم بودنته که باعث میشه هرکسی(از جمله شخص بنده) بدجوری دوستت داشته باشه. امیدوارم این اخلاق نیک ات رو همیشه داشته باشی و همیشه موفق و سربلند باشی.

آقا عنوان دیگه چه صیغه‌ایه. مگه داستانه


فاطمه اسلامی بیدگلی:
حقیقتی. پررنگ‌ترین خاطره برمی‌گرده به علم کوه ۹۵. و قبلش آبک :) بعدشم غااار. علم کوهی که یهوویی شد و بهترین‌ترین گروهی بود که من باهاش کوه رفتم و قطعا حضور شما هم توی اون جمع جزئی از اون بهترتر ها بود، از نیسان سواری گرفته، تا پاستیل خورونِ روی قله، تا توی مینی‌بوس و طول مسیر، تا شام خوردن تو اون سرما و تاریکی ... دیگه قسمت نشد برنامه‌ی دیگه‌ای اما مطمعنم هر جا میری کلی هم به خودت خوش میگذره هم سعی میکنی به بقیه خوش بگذره و خلاصه خیلی خوش اخلاقی شما:) انشالله که همینحوری بمونی و ما همینحوری به شما مفتخر باشیم ... فارغی هم مبارک.

نوه جان:)


شیرین حاجی امین شیرازی:
یادم نمیره هفته اولی رو که ورودی های ۹۳ اومده بودن. از هر کی می شناختم سراغتون رو می گرفتم و جواب همه بعد از اینکه می گفتن دقایقی پیش شما رو دیدن، این بود که چه نوه ی خوبی. خلاصه اینکه این رابطه ی نوه و مادربزرگی ما برای هیچ کسی بیرون از دانشکده قابل درک نیست ولی من بسیار مفتخرم که مادربزرگ شما بودم:) امیدوارم هرکجا که هستید شاد و سلامت و موفق و پیروز باشید.

همه کاره


امیرحسین باوند:
امیر از بچه هایی بود که درسو ورزشو هنرو کارای فوق برنامه همه رو با هم داشت . در واقع بین ورودیامون امیر تنها کسی بود که اینجوری بود . ایشاالله از این به بعدم مثل الانت موفق و پرانرژی باشی

دلباخته‌ی ماکارونی


سارا واسعی:
هر ورودی حداقل یه حقیقتی لازم داره که باید مسئولیت‌پذیری، ادب و حرفه‌ای‌گری از ویژگی‌های بارز حضرتش باشه :دی پرکاری و کمال‌طلبیت همه رو به وجد میاره! وقتی شنیدم با اینهمه مشغله کلاس رقص میری کلی حال کردم باهات. البته یه بعد جذابیتش این بود که کلاسه، کلاس رقص آذربایجانی بود که خییییلی دوس دارم ^__^ بعد از همه عجیب‌تر اینکه بعد از چند ترم فهمیدم همون حقیقتی مودب و آقا، یه وقتایی میره تو یه پوست دیگه که آدم باید 10 دقیقه یه سره بخنده تا آروم شه!! همه‌ی این حرفا رو زدم که بگم خیلی خوشحالم که دلت رو خوش نگه می‌داری و برای دل‌خوشی دیگرانم تلاش می‌کنی، بی‌چشم‌داشت. حاصل همه تلاشا و انرژی‌های مثبتی که تو جهان فرستادی رو می‌بینی و یه روز با افتخار می‌گم امیر دوست منه

حقیقتی عجیب غریب


سیدسینا ملکوتی:
خب جناب آقای حقیقتی.... خاطره که زیاده :دی از خاطرات کارای اجرایی و داستاناش. از اون سفر تنگ دار که رفتیم و کلی دکتر بازی دیدیم :دی و دعا کردیم که مهم مثل ایشون دکترای هوش مصنوعی نگیریم :دی. از اون روزی که قبل اینکه بیام انجمن رفتیم خوابگاه‌ و کلی ماجراجویی بود اصلن خودش و فرداش که من توی اون برف سرمای سگ خوردم. یا همه‌ی اون خاطراتی که حالا چه سر مسافرت چه سر تولدا شما آمدی خونه‌ی ما. کلا امیر به نظرم آدم خیلی عجیبی هستی در عین خوشحالی افسرده‌ای و در عین افسردگی یک کارایی میکنی در مواقعی آدم شاخ درمیاره :دی. در هر صورت امیر یکی از با پشت کار ترین آدمایی که من دیدم چه توی کاراش، توی انجمن، کوهنوردی، رقص یا حتی اذیت کردن که یادمه یه بار که من مسئول آکواریوم بودم آبرومون جلوی ۹۲ ایا رفت. امیدوارم آقای حقیقتی همیشه شاد و خوشحال باشی.

بدون عنوان


پرهام ملک خیاط:
سلام امیر. خوبی؟ D: آقا من خیلی نوشتن بلد نیستم. ولی دوس داشتم برات یه چیزی بنویسم. یکی از ویژگی‌هایی که تو داری و خیلی مشهوده، پشتکارته. قطعا خودتم می‌دونی که چقدر این ویژگی توی این دنیا به کار میاد. آرزو می‌کنم (و مطمئنم) با این ویژگی به چیزایی که می‌خوای می‌رسی. موفق باشی امیر عزیز ;)

مرد روزای سخت


سپهر صبور:
بنده جا داره ار همین تریبون یه اعترافی بکنم. این امیر بنده خدا رو من خیلی اذیتش کردم. اون زمانی که با هم تو انجمن بودیم انقدر غر میزدم سرش که خودمم خسته می‌شدم ولی بهترین آدمیه که میشه سرش غر زد چون هر چی هم که بهش نگی باز تهش کلی انرژی و انگیزه داره. امیر مرد روزای سخته. تو سختی ها میشه بش تکیه کرد. امیر همیشه کلی هدف خفن تو سرش داره. امیدوارم یه روز به همش برسه.

K-NN Problem


فاطمه السادات شهرابادی:
هر وقت خواستن من رو به یکی از اعضای اسبق شورا و انجمن مپ کنن؛ گفتن تو شبیه امیری! همون قدر رو اعصابی و علی قص هذا که بهتره صحبتی نکنم. حالا شما بیاید و نام‌نبرده‌ها رو از فرض مساله "پیدا کردن شبیه ترین عضو انجمن به من" پاک کنید. طبق داده‌های جمع‌آوری شده‌ی خودم و طبق شنیده‌ها و دیده‌ها، بنده یک انسان والا با برترین صفات اخلاقیام. شما هم با من توی یک کلاس دسته بندی شدید؛ بنابرین شما هم یک انسان والا با برترین فضایل اخلاقی هستنید که شنیده‌ها حاکی از اینکه من حتی می‌تونم شاگردی کنم! حجت تمام! ✋ خلاصه که هر وقت اوضاع بر وفق مراد نبود فرضیات مساله رو عوض کنید و نام‌نبرده‌هایی رو اضافه یا حذف کنید و از زندگی بیش‌ از پیش لذت ببرید. این راز زندگی ماست :) امیدوارم همیشه همین‌قدر و حتی بیشتر شاخ باشید و بدرخشید! پ.ن: در این عکس من یک رهگذر ساده بودم که توفیق عکاسی پیدا کردم و به نشانه اعتراض یکی از‌ نام‌نبرده‌ها سانسور شده تو عکس :دی

حقیق


مهدی طاهراحمدی:
امیرِ عزیز :) تو روی خوبی رو کم کردی :) واقعا همیشه حال میکردم از حجم انرژی ای که میزاشتی برای کارات و همیشه خندون بودی. به جز اون سری که به اجبار همگروهی آز میکرو شدیم :)) اشکال نداره آقا،‌ خاطره میشه. از تو که ایزی گوینگ تر نداریم، داریم؟ به اهمیتی که به رفیقات میدادی و ارزشی که براشون قائل بودی هم حسودیم میشد... کلا ارزشی که دوستی و سرور و سر زندگی برات داشت. کوه و درس و کار و هنر رو به طور جدی زخمی کردی :) نمونه ی یه انسان کامل! با لایف استایلی که آرزوی همه اس. که حاصل جدیت و سخت کوشی و نظم ذهنیه. آفرین واقعا. برکلا. همین فرمون برو که دنیا رو میگیری :) راستی، داری میری که! طوری نیست. زمین خانه توعه. آسمون سقف اتاقته. عمیقا دوست دارم این خانواده دوست داشتنی از بچه هایی که شناختم رو در ادامه زندگی هم داشته باشم. واقعا به دوستی باهات افتخار میکنم امیر. و ایشالا یه پلن بزاریم بریم طبیعت BC رو فتح کنیم :) تا اون روز، خدا نگه ات داره پسر. سر بلند و پرغرور باشی، دوست‌دار ات، طاهر.

امیرِ دوست داشتنی


محمد تکبیری ترشیزی:
سلام امیر :دی حقیقتا حقیقتی جزو با اخلاق ترین، پرکار ترین و گل‌ترین دوست‌هایی هستی که داشتم. میدونی خیلی ارادت دارم بهت و دوستت دارم. امیدوارم رفتی اونور هم مثل اینور موفق باشی